این تنگی نفس که درقفس گرفته ایم ما
زکفران نعمتی است که درباغ کرده ایم
شطرنجی ها- در آخر بازی شطرنج زندگی شاه و سرباز در یک کیسه جمع میشن.........
این تنگی نفس که درقفس گرفته ایم ما
زکفران نعمتی است که درباغ کرده ایم
مرداد ماه تابستان 1357 بود و در شور وشوق مملو از
آمال های نوجوانی در تابستان داغ آبادان ایام رو
سپری میکردم ! سی و چهار روز به باز گشایی مدارس
باقی بود و بایست برای حضور و ادامه تحصیل درمقطع
دوم راهنمایی در مدرسه بهرام واقع در کوی نیرو دریایی
جمشیدآباد آماده می شدم..
سال اول راهنمایی هم همانجا به تحصیل گذشت بود...
و چقدر ذوق و شوق بود آنروزها...
تنها عکس باقی مونده ازدبستان رضاپهلوی آبادان۱۳۵۳

بازهم از آن دوران درادامه مطلب
آبانماه 1359 بود وچند هفته ای سپری شده بود از
جنگ تحمیلی عراق علیه ایران خانواده جعفری هم مانند
دیگر خانواده های آبادانی و خرمشهری از شهر و دیار خود
کوچ ناخواسته کرده بودند ...
بی خانمانی و بلاتکلیفی باعث شد تا مادر خانواده به ناچار
بطور موقت منزلی را درمنطقه ششصد دستگاه بندرعباس
که سالها بدون استفاده مانده بود بعنوان سرپناه انتخاب
کند تا شاید با پایان یافتن جنگ به ظاهر چند هفته ای دوباره
به آبادان باز گردند!
نزدیک به سه سال را درآن خانه ساکن شدند ..

.. و الان بیست و شش سال ازآن دوران گذشت پدر و مادر
خانواده به دیار باقی رفتند فرزندان خانواده جعفری به آبادان
بازگشتند و بعضا" صاحب خانواده ای شده اند

وآن خانه دربندرعباس بعد از یک ربع قرن دوباره با عنوانی
تازه خاطرات را برایم زنده نمود
مطب پزشکی درآن منزل افتتاح شد بنام
مطب دکتر فرهاد جعفری که فقط و فقط تشابه نامی
با فرهاد پسرارشد خانواده جعفری دارد...

..شاید این رویداد برای دیگران بسیار معمول باشد
ولیکن برای من که در این خانه از نزدیک شاهد غم و
شادی های فرهاد و برادران کوچکش که درکنار مادر
صبورشان سالهای دور از پدر را سپری کردند
پیام آورآن است که :
مکان ها و نامها همواره بر آنند که گذشته های سپری شده
را در مقابل ما قرار دهند تا هیچگاه از یاد هم غافل نباشیم


شادروان مکی جعفری پدر خانواده که ازسالها قبل در
بهداری آبادان اشتغال داشت و درمنطقه جمشید آباد
کوی سینا متلق به پزشکان بهداری آبادان سکونت داشتند
با شروع جنگ وبا تعلق خاطرو تعصب خستگی ناپذیری که
به شهرش آبادان داشت در زیرآتش جنگ هشت سال در
سمت خویش پایداری کرد .

و سرانجام در آبادان آرام گرفت
روانش شاد و خاطره اش مستدام..
من بخود نامدم اینجا که بخود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد دروطنم
خدا انداخت زیرپای مادر بهشتی کزهمه چیز است برتر
اگرخواهی شوی مهمان جنت نداری بهتر از مادر تو نعمت
بود شرط بهشت این حرف آخر که باشی خاک زیرپای مادر
شعراز محمد نعیمی

بیست و ششم آذرامسال که مصادف هم شد با شب اول محرم
یازدهمین سالگرد هجرت ابدی مادرم بود .
مادری که فقط خالقش از او مهربانتر است
مطالب مصور درادامه مطلب